پی‌آمد

پی‌آمدِ آنچه بر من می‌گذرد

پی‌آمد

پی‌آمدِ آنچه بر من می‌گذرد

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

 

از حدود سالهای 96 به بعد کلمه «خون» در گفت و گو‌های عمومی درباره سیاست ایران کم کم اوج گرفتن آغاز کرد. این البته مفهوم قدیمی است، نه تنها از سالهای دهه شصت به بعد بین مجاهیدن این عبارت پرتکرار بود و هست بلکه حتی عبارتی بسیار مشابه «یک دریای خون بین ما و شما فاصله است» نیز توسط انقلابیون 57 استفاده می‌شد با این تفاوت که این بار «شما» همان حکومت پهلوی بود و «ما» انقلابیونی که بعضی از آنها امروز حاکم هستند. البته اینها همه روی یک چارچوب مفهومی بسیار قدیمی‌تر سوار هستند که «پیروزی خون بر شمشیر» کربلا یا «مظلمه خون سیاوش»* نمودهای مشهور از این چارچوب است، چارچوبی که در آن خون جوان یا مظلوم گواهی بر حقیقت ظالمانه عصر خود می‌شود (معنی کلمه «شهید» همین گواه است، کلمه شهید در قرآن هرگز به معنای مقتول به کار نرفته بلکه به همین معنی گواه به کار رفته) و این گواه جوش و خروشی پدید می‌آورد تا بساط ستم را برچیند. اما گذشته از این تاریخ طولانی، این بار از حدود سال 96 بود که «خون» بار دیگر وارد گفت و گوهای عمومی (به خصوص دیاسپورای ایرانی) شد و با هر رویدادی مثل آبان 98 یا مهسا امینی عمومیت بیشتری پیدا کرد و حالا هم مطمئنم بعد از این ماجرای اخیر هم این ادبیات پررنگ‌تر و عمومی‌تر خواهد شد.

تاکید روی «خون» در منازعه سیاسی یک معنا بیشتر ندارد: هیچ مصالحه‌ای در کار نخواهد بود، یک از طرفین باید نابود شود! نتیجه این ماجرا هم مشخص است: خونِ بیشتر، بسیار بیشتر از آنچه تا کنون ریخته شده است. در واقع این اصرار روی «دریای خون» معمولا با اقیانوس خون به پایان می‌رسد. حتی در خود داستان سیاوش هم، خون سیاوش، در نهایت باعث یک سلسله منازعات بسیار خونین می‌شود چنان که علاوه بر خود افراسیاب و کی‌کاووس، خون سیاوش‌های بسیاری را روی زمین می‌ریزد.

این تا حدی عجیب است، سیاست ذاتا عرصه مذاکره، مصالحه، امتیازگیری و امتیازدهی و تعادل نیروهای مختلف است. مواجه مبتنی بر خون و «ما و شما»  با سیاست، میدان پیچیده و چند وجهی و زمینی آن را تبدیل به نبرد دوگانه اهورا و اهریمن می‌کند. این دوپاره‌سازی اساطیری مدتهای مدیدی برای من محل سوال بود؛ چه چیزی در خاک ایران هست که مهد این دوپاره‎سازی در سطح اساطیری است؟ بسیاری معتقدند ادیان ابراهیمی اگر عناصری از نبرد جهانی خیر و شر درون خودشان دارند به احتمال زیاد این عناصر را از دین زرتشت اخذ کرده‌اند. اما سوالم این است که چرا اساطیر این خاک این‌چنین در مورد خوب و بد جهان دوپاره سازی می‌کند؟ برای این که بدانید این تا چه حد عجیب است، ساز و کار دوپاره سازی (splitting)  در سطح روان افراد یک اختلال نسبتا جدی محسوب می‌شود و این که فردی نتواند انسان‌های دیگر را آمیزه‌ای از خوب و بد بداند به هیچ وجه طبیعی نیست. حدس می‌زنم این دوپاره سازی بی‌ارتباط به این ادبیات «خون» نیست. طنین نسبتا بلند اسطوره خون سیاوش بازتابی از نسبت حکومت و جامعه ایران در طول تاریخ بوده. سیاوش اسطوره پاکی لایزال است، کسی که نمی‌تواند در دستگاه‌های حکومتی فاسد زمان خود زندگی راحت داشته باشد، در دربار کی‌کاووس با دسیسه‌های سودابه رو به رو می‌شود و دربار افراسیاب هم گرسیوز علیه او توطئه می‌کند، این بار گرسیوز موفق می‌شود و خون سیاوش را بر زمین می‌ریزد، اما این خون ناحق گواه این فساد می‌شود. سیاوش، شهیدی است که شاهدی برای چیرگی اهریمن در گستره گیتی است، شاهدی چنان برانگیزاننده که کل ایران و توران را به جوش و خروش آورده و تمام این ظالمین را از بیخ برمی‌کند. از همینجاست که خون شهید، گواهی می‌شود برای پیروزی اهریمن در جهان اما پیروزیی که در نهایت کل جهان را به جوشش وا داشته و اهریمن را نابود می‌کند. این ماجرا همچنین مشابهت بسیاری به ماجرای امام حسین دارد که خون او دامن بنی امیه را گرفت و نابودش کرد، عجیب نیست که بخش اعظمی از عزاداری‌ها و مناسک مربوط به سوگ سیاوش به محرم منتقل شده است.

این فرایند «خون شهید» و «نبرد فریدون و ضحاک» که از پس خون شهید می‌آید، احتمالا ساز و کار طبیعی جامعه ایرانی برای مقابله با حاکم ظالم در دوران پیشامدرن بوده است. زمانی که جامعه ساز و کاری طبیعی برای کنترل یک حاکم فساد و ظالم ندارد، زمانی که ظلم حاکم از حد خون گذشت، سوگ سیاوش همه چیز را زیر و رو می‌کند. نبود این ساز و کار طبیعی کنترل حاکم، جای دیگری هم خود را نشان می‌دهد. اگر شما به چیزی دسترسی نداشته باشید آن چیز برای شما در زمره مقدرات الهی خواهد بود، چیزی مثل آب و هوا که دست شما نیست و اگر مشکلی از آن ناحیه به شما رسید باید از خدا طلب امداد کنید. از همینجاست که حتی پس از سالها، شاعر معاصر می‌سراید و همایون شجریان می‌خواند که «ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانم داده بر باد، ای خدا ای فلک ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن». هنوز امر حکومت چنان دور از دسترس است که مگر خدا و فلک طبیعت کاری برای آن بکنند. مفهوم‌پردازی‌های فره ایزدی و قاعده لطف الهی هم برای همین بود که تضمینی الهی برای محافظت از دادگری حاکم فراهم کند.

البته در طلیعه دوران معاصر، به نظر می‌رسید این ادبیات خون تا حدی جای خود را به کنشگری نسبتا بالغانه مبارزات مشروطه داد. تمام موضوعیت انقلاب مشروطه حول ایجاد یک ساز و کار کنترلی طبیعی برای محدود کردن قدرت حاکم بود. عجیب این که هیچ کدام از ضدقهرمان‌های اصلی مشروطه، عین‌الدوله و محمدعلی شاه، اعدام نشدند و انقلابیون به تبعید یا برکناری رضایت دادند (با وجود این که درگیری‌های نسبتا خونباری رخ داده بود، انقلاب دوم مشروطه که حتی بسیار خونبارتر بود و عملا به جنگ داخلی کشید). با این همه، حتی اگر این ادبیات خون در میانه مشروطه استفاده شده باشد، اما تبدیل به برنامه اصلی انقلابیون نشد (اعدام‌هایی چون شیخ فضل‌الله ماجرای دیگری داشت و در قالب «یک دریای خون بین ما و شما فاصله است» نمی‌گنجید). با این حال با از بین رفتن دستاوردهای مشروطه در دوره پهلوی، دوباره این ادبیات خون تنها گزینه موجود برای مبارزه با حکومت شد، اکنون هم به نظر می‌رسد این ادبیات خون به گزینه گیرایی برای بخش وسیعی از جامعه تبدیل شده است.

ناگفته پیداست که من مخالف این ادبیات خون به عنوان برنامه سیاسی هستم، از این ادبیات تنها ویرانی زاده می‌شود، در امواج دریای کین و انتقام و خون نمی‌توان آزادی و بهروزی ایجاد کرد. آزادی و بهروزی ناشی از تعادل ظریفی بین نیروهای جامعه است، این تعادل ظریف با صبر و زحمت زیاد و بسیار به آرامی ایجاد می‌شود، با ادبیات خون تنها می‌توان ویران کرد و تعادل را به هم زد، نمی‌توان تعادلی ساخت. از خون چه می‌روید جز شمشیرهای آهیخته؟ ضرب‌المثلی ترکی هست که می‌گوید خون را با خون نمی‌شویند، با آب می‌شویند. منظورم این نیست که خون چیزی سهل است، به هیچ وجه، خون مهمترین و عظیم‌ترین مسئله سیاست است، جان انسان‌ها را با هیچ عدد و رقمی نباید کمی کرد، به قول عامیانه، به هیچ وجه نباید با جان انسان‌ها چرتکه انداخت و گفت که خب به دست آمدن فلان مسئله با فلان عدد کشته ارزشش را دارد! هیچ برنامه سیاسی نباید مرگ انسان‌ها را به عنوان هزینه بپذرید. از قضا از روی همین عظیم بودن خون است که می‌گویم نباید آن را مرکز ادبیات سیاسی قرار داد، سیاستی که قرار است ده برابر بیشتر از خون ریخته شده خون بریزد تا عطش انتقامش را رفع کند دقیقا همین عظیم بودن خون را نادیده می‌گیرد. در حقیقت این ادبیات خون، نه بر مبنای عظیم بودن حرمت خون، که بر مبنای کینه و انتقام و خواستن خون بیشتر در ازای خون بنا شده است.

آیا می‌توان کاری کرد؟ چیزی به ذهنم نمی‌رسد، نه کنترلی روی آنکه باید چرخه خشونت را متوقف کند دارم نه کنترلی روی مجراهای پمپاژ این ادبیات خون در میان جامعه! تنها می‌توانم اینها را همینجا بنویسم.

پ.ن: از همان زمان که روضه‌های "خون نیکا و مهسا و هواپیمای اوکراینی و ..." می‌شنیدم کاملا متوجه بودم که این روضه‌ها پیراهن عثمانی هستند که حرمتی برای خون قائل نیستند، تنها خون بیشتر می‌خواهند، دنبال عدالت نیستند، دنبال نابودی هر آنچه باقی مانده هستند. اما چه کنم که جامعه ایرانی همیشه با روضه‌خوانی و استماع روضه خو گرفته‌اند و کاری از دست من ساخته نیست.

 

*علاوه بر این که کنار همین ستاره لینک مقاله‌ای جالب قرار دارد، اگر داستان سیاوش را نمی‌دانید می‌توانید اینجا خلاصه‌ای از آن را بخوانید.

 
 

 

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۲۱
احسان ابراهیمیان

از آنجایی که آتشفشان اضطراب هستم و فعلا درب چاه‌هایی که تکانه‌های لحظه‌ایم را در آن خالی می‌کردم بسته شده، اینجا یک بار بلند بلند هر آنچه از صحنه اکنون می‌فهمم را تعریف می‌کنم. اگر به نظر شما صحنه‌ی اکنون نبرد باستانی حق و باطل یا اهورا و اهریمن است، فارغ از این که مصداق خیر و شر از نظر شما کدام است به احتمال زیاد بخش‌هایی از نوشته من شما را آزار می‌دهد و با بخش دیگر آن همدلی می‌کنید، اما خیالی نیست، واقعیت همیشه تلخ و خاکستری است. قرار نیست همچون مواجه سنتی ایرانیان با  سیاست، متن رمانتیک ادبی درباره نبرد ضحاک و فریدون بنویسم.

داستان طولانی است و می‌توان حتی به ریشه‌های ایران معاصر (سلسله قاجار و مواجهه ایرانیان با دنیای مدرن) کشاند، اما من اکنون به طور خاص به بعد از انقلاب می‌پردازم. دو داستان موازی در حال رخ دادن بود: آنچه در بیرون ایران در نسبت با ایران در حال رخ دادن بود و آنچه درون ایران در واکنش به آن شرایط رخ داد.

آنچه بیرون از ایران رخ داد، بر خلاف تصور عمومی ارتباط چندانی به سیاست‌های خود جمهوری اسلامی نداشت. از آنجایی که چیزهایی که می‌گویم کاملا بر خلاف تصور عمومی است باید بگویم که آنها را بر مبنای این تز دکتری تاریخ تعریف می‌کنم، نشانی آن را ذخیره دارم اما می‌دانم اینترنت قطع است ولی اینجا قرار می‌دهم تا در صورت برقراری مجدد ارتباط بخوانید:

اسرائیل، ایران، آمریکا، اتحادی متزلزل

 تصور عمومی این است که جمهوری اسلامی با سیاست خارجی بسیار ایدئولوژیک بر خلاف مصالح مملکت آمریکاستیزی را شروع کرد و وضع اکنون ما هم حاصل همان سنگ بنای ایدئولوژیک است. این روایت شاید قابل انطباق به جمهوری اسلامی متقدم (انقلاب+جنگ) باشد اما جمهوری اسلامی متاخر ماجرای کاملا دیگری دارد. از این هم که بگذریم که آن مواجه خصمانه ابتدایی جمهوری اسلامی با آمریکا نه در خلا بلکه در نسبت با تجربه‌های کودتای بیست و هشت مرداد و بعد تحقیر نظامیان و حتی سیاست‌مداران ارشد ایرانی ( و حتی خود شاه) در مقابل آمریکایی‌ها شکل گرفته بود، اما کلیت جمهوری اسلامی چندین تلاش ناموفق برای بازسازی ارتباط با آمریکا انجام داد، سه مورد از تلاشهای مشهور همکاری ایران در آزادسازی گرونگان‌های آمریکای در لبنان، همکاری ایران در اشغال افغانستان و برجام بود. روایت مشهور این است که به خاطر شعارهای مرگ بر آمریکا در کف خیابان‌های تهران و دخالت تندروهای داخلی، این تلاش‌ها به هم خورد، اما واقعیت چیز دیگری بود: آمریکا به صورت یک طرفه تمام این تلاشها را ابتر گذاشته بود و هر بار دست رد به سینه سیاست‌مدارهای ایرانی خواستار بازسازی رابطه زده بود. اوج گرفتن تندروها در سپهر سیاسی ایران نه علت قطع ارتباط ایران و آمریکا بلکه واکنش ایران به آن سیاست بی‌مهری یک طرفه آمریکا بود. آمریکایی‌ها این را نمی‌دانستند؟ چرا، به خوبی از این موضوع آگاه بودند، این که یک حکومت تقریبا ایدئولوژیک با فشار بیشتر تندتر می‌شود یکی از گزاره‌های مشهور در علوم سیاسی است (در گوگل اسکولار جست و جو کنید). مکانیزم پیچیده‌ای هم ندارد، غیر از این که تندتر شدن، واکنشی طبیعی به متخصام‌تر شدن یک دشمن است، تحریم کمر قشر متوسط یک کشور را می‌شکند و قدرت آنها را در سیاست داخلی به شدت محدود می‌کند در نتیجه یک حکومت انحصارطلب به راحتی می‌تواند سپهر سیاسی را قبضه کند چون نیروی داخلی برای مقاومت در برابر حکومت وجود ندارد: تحریم آن نیرو را در هم شکسته است.

پس چرا با علم به تندتر شدن حکومت ایران نسبت به آمریکا، آنها این سیاست را پیش گرفتند؟ اینجاست که پای آن کشور جعلی به ماجرا باز می‌شود. آن کشور جعلی تا قبل از فروپاشی شوروی دارایی استراتژیک آمریکا در غرب آسیا محسوب می‌شد اما پس از فروپاشی شوروی این ترس در میان سیاست‌مداران آن کشور جعلی به وجود آمد که بدون وجود شوروی، آمریکا هیچ دلیلی برای حمایت از کشور جعلیشان ندارد. آنها کشور کوچکی بودند که حتی GDP آنها بسیار کمتر از ایران بود و در مقایسه با بقیه کشورهای منطقه هم وضع بهتری نداشتند و در صورت رها شدن تصورشان این بود که به تنهایی قادر به بقا نخواهند بود (این با ترس تاریخی آنها هم مرتبط بود: «همیشه از همسایه‌ات بترس و هیچ وقت به آن اعتماد نکن چون روزی به تو ضربه می‌زند» و البته تجربه تاریخ هم آن را تایید می‌کرد، هولوکاست فقط یکی از آنها بود). در این صورت برنامه آنها بدیهی بود: تمام کشورهای بزرگ غرب آسیا، مستقل از این که دوست هستند یا دشمن، باید از هم بپاشند یا دست کم بسیار تضعیف شوند قبل از این که بتوانند کوچکترین تهدیدی متوجه کشور جعلی‌شان کنند. به عبارت مشهورتر، آنها می‌خواستند هژمون منطقه‌ای شوند، برترین کشور غرب آسیا به طوری که هیچ کشور دیگری در نزدیکی‌شان توانایی به چالش کشیدن آنها را نداشته باشد مستقل از این که متحد باشد یا متخاصم. استراتژی آنها هم این بود که تک تک کشورهای بزرگ منطقه باید توسط آمریکا نابود شوند و به این منظور همه آنها باید «دشمن‌سازی» شوند. طبیعتا کشورهای متخاصم مثل ایران و عراق اولویت بیشتری داشتند تا ترکیه و مصر که کمابیش متحد محسوب می‌شدند، اما آنها هم خطر بالقوه آینده هستند، ترکیه در جنگ 12 روزه به خوبی این را فهمید.

سیاست‌مداران آن کشور جعلی آنچنان در جای دادن برنامه‌شان در عمق دولت آمریکا موفق می‌شوند که وقتی ژنرال چهار ستاره  آمریکایی، وزلی کلارک، بعد از یازده سپتامبر با برنامه «هفت جنگ در پنج سال» در پنتاگون مواجه می‌شود کاملا متعجب می‌شود و به هیچ وجه نمی‌تواند منطق این برنامه را در یابد (مصاحبه‌اش را بعدا جست و جو کنید و ببینید). برنامه هفت جنگ در پنج سال برنامه نابودی هفت کشور در پنج سال بود: عراق و سوریه و لیبی و لبنان و سودان و سومالی و نهایتا ایران! از میان تمام این کشورها که قرار بود تا سال 2008 در طی پنج سال توسط آمریکا فتح شوند، اکنون در سال 2026 فقط ایران باقی مانده است که هنوز حکومتش برقرار است.

این طرح گرچه طبق برنامه پنج ساله سیاست‌مداران آن کشور جعلی پیش نرفت، اما تا حد زیادی موفق بود. آنها موفق شدند با تحریم‌های بسیار موثر میزان GDP بر نفر ایران را بسیار پایین‌تر از خودشان بیاورند (در حالی که در ابتدا این عدد تقریبا برابر بود و با توجه به جمعیت بیشتر ایران، GDP کل ایران بسیار بیشتر بود). و عوارض اجتماعی این کاهش شدید GDP است که اکنون سر باز کرده. با این همه تا این سطح از تضعیف برای آنها کافی نیست، این که ایران هنوز موشک دارد و می‌تواند در موقع لزوم به آنها پاسخ دهد بسیار از دید آنها خطرناک است. مضاف بر این نظم آمریکایی جهان در حال تغییر است و نظام بین‌المللی که می‌توانست به صورت یکپارچه و بسیار موثر تحریمهای بسیار سنگینی بر ایران اعمال کند و ایران را مهار شده نگه دارد، در حال از بین رفتن است. بنا بر این از دید سیاست‌مدارن آن کشور جعلی صورت مسئله واضح است: قبل از این که نظام بین‌الملل کامل تغییر کند و تحریم  ایران کاملا بی‌معنی شود و فنر ایران رها شود و ایران به موقعیت ژئواکنومیک و ژئوپولوتیک سابق خودش برگردرد (که برای آن کشور جعلی بی نهایت خطرناک است) ایران باید بشکند! آنها به کمتر از شکستن ایران راضی نیستند، تجزیه یا جنگ داخلی هم که عالی است. از آنجایی که سرعت این تغییرات بسیار زیاد است مسئله برای آنها «یا حالا یا هیچ وقت» است. بنابر این تمام کارت‌هایشان را بازی می‌کنند. جنگ 12 روزه را باید در این قالب فهمید، آشوب‌های پسااعتراض حالا  را هم در همین فضا می‌فهمم. فعلا هم از پتانسیل آن مردک ابلهِ خائن و طرفدارانش استفاده می‌کنند. در طی جنگ که کار نکرد، امید دارند که حالا کار کند.

سمت دیگر داستان سیاست داخلی ایران است. جمهوری اسلامی از نظر سیستمی درکی از جنگی که در آن گیر افتاده بود نداشت، گول عبارت‌های پر طمطراق «جنگ هیبریدی» که گه گاه از زبان آنها بیرون می‌آمد را نخورید! «سیستم» درکی از این موضوع نداشت. سیستم لزوما مساوی اشخاص نیست، نحوه ارتباط اشخاص با یکدگیر و تضاد و اشتراک منافع بین آنها به گونه‌ای بود که توانایی تصمیم‌سازی مناسب برای مقابله در این جنگ را نداشتند. شاید تک تک اشخاص از این جنگ با خبر بودند اما سیستم متناسب آن بازطراحی نشد. در نتیجه بسیاری از فرصت‌های مهم را تبدیل به دعواهای جناحی کردند. در این میان دوگانه اصلاح‌طلب/اصولگرا صرفا یک تقسیم‌بندی قبیله‌ای بود نه یک تقسیم‌بندی ایدئولوژیک. از احمدی‌نژاد که مو به مو در راستای نقشه «امنیتی سازی ایران» آن کشور جعلی گام زد تا روحانی که یک سند مهم امنیت ملی را تا حد یک جنگ جناحی پایین آورد و بعد هم بنزین را چنان بی‌قاعده گران کرد که صدها نفر به خاطر آن کشته شدند! مسئله اکنون من اشخاص و جناح‌ها نیست، گیر زنده باد و مرده باد سیاست‌مدارها نباشید، مسئله ناتوانی تمامیت یک سیستم در مدیریت این تعارضات است. اینها همگی نشان از ناتوانی سیستم جمهوری اسلامی در مدیریت تعارضات این جنگ در بُعد سیاست داخلی داشت.

بدتر از همه این که تحریم‌ها و کانال‌های دور زدن غیر رسمی آنها یک طبقه رانتی بسیار پرنفوذ ایجاد کرد و هم باعث به وجود آمدن یک شکاف اجتماعی و اقتصادی عمیق در جامعه شد هم نفوذ اقتصادی آنها باعث نفوذ سیاسی‌شان و در نهایت عمیق‌تر کردن فساد و سیاست‌های تحریمی در ایران بود. حتی تقریبا مطمئنم بخشی از همین طبقه رانتی جرقه اعتراضات این بار را بابت حذف ارز ترجیحی شروع کرد. در نتیجه بخش‌های بزرگی از جامعه هر روز فقیرتر شدند و در این میان صرفا شاهد دعواهای جناحی و تجمیع ثروت در آن طبقه رانتی بودند. طبیعی است که در نظر آنها یک دوگانه «ما و آنها» ایجاد شود و خودشان را از جمهوری اسلامی جدا بدانند و متاسفانه حتی بعضی از آنها از کشته شدن نظامیان ( و بعضا غیر نظامیان) ایرانی فریاد شادی سر دهند! در این میان جمهوری اسلامی هم پلهای ارتباطی خودش و جامعه، یعنی نخبگان اجتماعی را از بین برد، از قتل‌های زنجیره‌ای گرفته تا ریزشها در دعواهای قدرتِ جناحی همگی باعث شده که خطوط ارتباط طبیعی راس حکومت با بدنه جامعه از بین برود و در مواقع بحرانی این‌چنینی توانایی اجماع سازی‌شان بین بخش‌های مختلف جامعه شدیدا محدود شود. در نتیجه اعتراضات مدام خشونت‌بارتر می‌شود و در هر اعتراض مجبور به ریختن خون بیشتری برای کنترل آن هستند که خودش چرخه بازخوردی بسیار بسیار خطرناکی ایجاد می‌کند.

خرج کردن کارت‌های مختلف هم مزید بر علت شده. این که در هر تجمع اعتراضی مدام بر «دخالت سرویس‌های بیگانه» تاکید کنید باعث می‌شود مثل چوپان دروغگو، حالا که واقعا پای سرویس‌های بیگانه به طور جدی و واضح در میان است نه تنها حرف شما را باور نکنند بلکه حتی گاهی بگویند که «اشکال ندارد آن کشور جعلی دوست ماست!». توضیح دادن این زمینه‌های ژئوپولوتیکی و این که سرنگونی جمهوری اسلامی بوی کبابی است که اصل آن داغ کردن گربه ایران و سقوط وضع امنیت و اقتصاد به سطحی بسیار پایین‌تر است، برای بخش‌های خشمگین جامعه در این وضعیت سودی ندارد. از همین روست که می‌گویم انگار خودم را در میان امواج طوفان می‌بینم که کاری از دستم ساخته نیست. حتی اگر ایران این بار نیز با موفقیت این اعتراضات را جمع کند (که به احتمال زیاد می‌تواند)، شکاف اجتماعی بعد از آن بسیار عمیق‌تر از قبل از آن خواهد بود و من هنوز در سیستم توان مدیریت این وضع را نمی‌بینم.

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیافزود، خدا ایران را حفظ کند.

پ.ن1: اخبار گوش ندهید، اخبارها صرفا نسبت به حقیقت سوگیرانه نیستند، بلکه کاملا بی‌ربط هستند. آنها عمود به حقیقت هستند، سطح دعوا جای دیگری است که هیچ کدام از طرفین علاقه‌ای به حرف زدن درباره آن ندارند.

پ.ن2: «مردم» عبارت بسیار گول‌زننده‌ای است، معمولا هر کسی که از سیاست سر در می‌آورد مدام بر «مردم» تاکید کند می‌خواهد چیزی را پنهان کند، مردم یک توده بی‌شکل و بی‌چهره نیستند، بخشهای مختلفی در جامعه وجود دارد با منافع و ارزشهای متفاوت که باید به آنها اشاره کرد.

 

 

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۰۴ ، ۱۹:۱۴
احسان ابراهیمیان

 

از حدود سال 92 و انتخابات داغ آن یک چیزی ته ذهنم آزارم می‌داد، یک جای کار می‌لنگید: این که تمام توانایی سیاسی ما محدود به یک برگه رای هر چهار سال یک بار از میان گزینه‌هایی از پیش تعیین شده باشد و حتی توان بازرخورد دادن به آن انتخاب را هم نداشته باشیم، خیلی شبیه «مشارکت سیاسی» نیست. اضافه کردن انتخابات مجلس به این سیرک هم چیزی را بهتر نمی‌کرد. اگر زیادی پای راهپیمایی و تظاهرات هم باشید باز هم چیزی بهتر نمی‌شود، اینها بیشتر شبیه نمایش بیعت است نه کنش سیاسی. سیاست در معنای عام آن، یعنی اداره امور کلان جامعه، کاملا از دایره اختیار عوام کف خیابان بیرون است. نخ‌های اتصال اراده تک تک افراد به قانون‌گذاری و اجرای آن چنان ضعیف و نحیف است که باید خودتان را گول بزنید تا واقعا فکر کنید در اداره امور مشارکت دارید.

بعدتر فهمیدم این جزئی از یک مسئله بزرگتر است: چطور می‌توان در جهان بزرگمقیاس عاملیت داشت! الان می‌دانم که برای مردم عادی تقریبا غیر ممکن است. حتی دموکراسی‌های غربی صرفا جایزه حکومت‌ها، به مردم خودشان بود چون پیروز شده بودند و آنقدر منابع و اعتماد به نفس و امنیت داشتند که می‌توانستند رفاه را به مردم خود هدیه دهند. اما همانجا هم مشارکت سیاسی یک توهم است. در نهایت سیاست‌های کلان را قدرتمندان، آنان که بیش از همه از منابع بهره مند هستند، تعیین می‌کنند. اگر جهان روی ناخوش خود را نشان دهد، اگر تهدید شوند یا آن امنیت و اعتماد به نفس‌شان به خطر بیافتد، آن روی درنده‌شان بیرون می‌آید، چنانچه تجربه آلمان نازی نشان داد. آلمان نازی یک استثنا در قاعده غرب متمدن نبود، پیامد طبیعی‌ دولت-ملت و حاکمیت ملی مدل اروپایی بود. از این نگاه ابدا تعجبی ندارد که حکومت آمریکا هر روز بیشتر شبیه آلمان نازی می‌شود و در حال حمایت از حکومتی است که روی آلمان نازی را سفید کرده است. مشی لیبرال آمریکا پیامد آقایی پس از جنگ جهانی دومش بود، در خوی روئسای جمهوری پیش از جنگ جهانی دوم که بگردید مثال‌های ترامپ‌گونه زیادی خواهید یافت. این که روئسای جمهور متاخرشان  ظاهر لیبرال داشتند بیشتر ملاحظه موقعیت آمریکا بود نه علت موقعیت آمریکا. موقعیت آمریکا نه حاصل بصیرت پدران بنیانگذار نه موفقیت سرمایه‌داری و نه حتی بصیرت نظامی‌ آنها، بلکه یک شانس بزرگ ژئوپولتیکی بود که با موقعیت مناسب تاریخی هم‌زمان شد.

الان می‌دانم که برای اثرگذار بودن در مقیاس کلان، یا به قول معروف مشارکت سیاسی، باید قدرت داشت، از هر جنسی، رسانه‌ای و مالی در صورت امکان حتی نظامی! بدون این صورت‌های خام قدرت کار زیادی نمی‌توان کرد. اکنون که نظم جهان به هم ریخته و اتفاقات بزرگ مقیاس زیادی (بسیار بسیار بزرگتر از قیمت ارز در ایران) در حال رخ دادن است و من خود را در مقابل آنها عمیقا ناتوان می‌یابم بیشتر از همه به این موضوعات فکر می‌کنم. الان بیشتر از همه بحث سیاسی را بی‌فایده می‌بینم! نه به خاطر آن جمله احقمانه نخ‌نمای «با کسی بحث نکنید کسی که تا الان فهمیده فهمیده آن که نفهمیده سودش در نفهمیدن است» یا «صحنه روشن است» و این قبیل خزعبلات لایک پسندن، بلکه به این خاطر که ما رعایا اصلا قدرتی نداریم که تغییر عقیده ما چیزی را عوض کند. البته در مواردی که نا امنی های روانی من (مثل حمایت از حمله به ایران یا تحریم ایران) را تحریک کنند به شدت برخورد می‌کنم که بیشتر شبیه یک واکنش غیر ارادی است. فارغ از این ها بحث به نظرم بی فایده است، مخصوصا در این شرایط که همه ماها به دلیل اضطراب تغییرات به دفاع‌های روانی کودکی و اولیه خود برگشته‌ایم و هیچ مجموعه متناهی از شواهد قرار نیست نظرمان را عوض کند. در نتیجه به قول شیخ اجل، بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله کار خویش گیرم.

پ.ن1: صحبت شیخ اجل شد، این روزها وقتی از اسکرول اینستاگرام و توییتر خسته می‌شوم، بوستان سعدی را می‌خوانم، بعدش هم گلستان را در صف دارم، واقعا گنجینه بی‌نظیری است.

پ.ن2: بحث بالکل بی‌فایده نیست، بحث با آدم درست در زمان درست آموزنده است. صرفا منظورم این بود که بحث کردن برای تغییر عقیده سیاسی یا فکر کردن به این که بحث نوعی مبارزه است یا چیزهایی از این جنس با تقریب خوبی بی‌فایده است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۵ دی ۰۴ ، ۱۹:۲۹
احسان ابراهیمیان

اکثر مورخان دیندار قدیمی روایت پرحرارتی از تاریخ ارائه می‌دهند که به آن salvation history یا تاریخ رستگاری/رهایی می‌گویند. ایده اصلی این است که بشر پیش از ظهور آن دین در وضعیت عمیقا نامطلوبی دست و پا می‌زده و بعد از ظهور آن دین به سعادت و رستگاری رسیده است. گرچه پیشینه تاریخ رهایی بسیار قدیمی‌ست اما در مسیحیت یک نمونه کلاسیک از آن را می‌توان یافت: گناه نخستین، که از پس هبوت انسان از باغ عدن تا امروز گریبانش را گرفته بود، بالاخره با مصلوب شدن عیسی بخشیده شد و بشری که پیش آن امکان رستگاری نداشت حالا می‌توانست آمرزیده و رستگار به بهشت داخل شود. در اسلام هم تضاد بین دوران جاهلیت و پس از آن را می‌توان نوعی تاریخ رهایی مخصوص اعراب دانست که به راحتی با جست و جوی کلیدواژه «جاهلیت» در نهج‌البلاغه می‌توانید نمونه‌هایی از آن را بیابید.

 

تاریخی رهایی با دو سوگیری کاملا متضاد نسبت به دو برهه تاریخی همراه است، یکی سوگیری بسیار منفی نسبت به تاریخ بلافصل پیش از ظهور دین، دیگری سوگیری بسیار مثبت درباره دوران بعد از ظهور دین، در واقع فقط با این کار می‌توان آن برهه تاریخی را به صورت یک تاریخ رهایی تصویر کرد. در مورد اسلام با توجه به این که تاریخ رهایی بیشتر ناظر به اعراب است، از یک سو با تصویر اسفبار اعراب جاهلی رو به رو هستیم (که جمله «عرب سوسمارخوار» طنینی از آن دوره است) و از یک سو حماسه‌سرایی در مورد موفقیت‌های خیره کننده اعراب پس از اسلام، یعنی فتوحات اسلامی، که به احتمال زیاد هر دو بسیار اغراق شده هستند. به خصوص در مورد فتوحات، تاکید بر ویژگی‌های درونی و ذاتی مسلمانان به جای مطرح کردن زمینه خاص گسترش اسلام نقش حیاتی میابد تا گسترش اسلام را نتیجه ایمان راسخ مسلمانان صدر اسلام  تصویر کند که با آموزه‌های راستین پیامبر تعلیم دیده بودند و شمشیر می‌زدند.

 

 برای مثال می‌دانیم که ظهور اسلام با تغییرات آب و هوایی دوران باستان متاخر همراه شد (به یاد بیاورید که خشک شدن دریاچه ساوه جزو علامت‌های به دنیا آمدن پیامبر است، علامت دیگر، یعنی آسیب بنای طاق کسری، هم می‌توانست از فرونشست زمین حاصل شده باشد) و خود آن تغییرات اقلیمی باعث تغییرات سیاسی شد که نتیجه‌اش بحران قدرت عمیق دربار ساسانی بود: کودتاهای خونینی که تنها بازمانده آن نوه هشت ساله خسروپرویز، یعنی یزدگرد سوم بود و شیرازه قدرت ساسانیان را از هم گسست. ظهور اسلام در این شرایط باعث شد که بسیاری از حکمرانان ایرانی محلی، حتی بدون دخالت نظامی اعراب حجاز جزئی از امپراطوری نوظهور اسلامی شوند و به آن بپیوندند*. با این همه مورخین مسلمان سده‌های آتی با به کلی نادیده گرفتن این زمینه‌ها، از «فتوحات» صحبت کردند که با نیروی ایمان مسلمانانِ هدایت شده توسط پیامبر به موفقیت رسید. ما امروز می‌دانیم که این تصویر «فتوحات» بسیار اغراق‌آمیز است، اگر فتوحات مسلمانان مثل فتوحات مغولان یا اسکندر بود و با انگیزه‌های دینی ( برای رهایی ایرانیان از ستم ساسانی و دعوت آنها به اسلام) بود، چرا تا زمان خلیفه دهم (حداقل 4 نسل بعد از پیامبر) همچنان سکه‌هایی در ایران ضرب می‌شد که پشت آنها آتش مقدس زرتشتی نقش بسته؟ مگر نه این که مغول‌ها و اسکندر هر دو بلافاصله بعد از فتح ایران سکه‌های مخصوص خودشان را ضرب کردند؟ (درباره سکه‌های عربی-ساسانی بخوانید). 

 

در مورد اسلام این تاریخ رهایی احتمالا به صورت ناخودآگاه اینگونه ثبت شد و بعید میدانم مورخان آن دوران عامدانه دروغ گفته باشند، نکته اینجاست که این تاریخ رهایی معمولا به فاصله حداقل صد تا دویست سال (حدقل سه تا ده نسل!) از شاهدان عینی وقایع نوشته می‌شوند، در زمانی که آن دین در اوج قرار دارند و تاریخ شفاهی شکل گرفته از آن رویدادها اغلب بسیار معوج و اغراق آمیز شده و بیشتر مبتنی بر حماسه‌سرایی درباره برتری ذاتی اسلاف مسلمان است تا آنچه در واقعیت رخ داده، تصویر مسلمانان فاتحِ صدر اسلام اینگونه به وجود می‌آید.

 

اما یک نمونه بسیار متاخر از تاریخ رهایی، تاریخ غرب است. شکی نیست که روزگار معاصر ما از جنبه‌های بنیادینی با گذشته خود متفاوت است و شکی نیست که این تغییرات عظیم پس از انقلاب صنعتی اروپا و جهش بزرگ (معجزه اروپایی) رخ داد، زمانی که برای اولین بار در تاریخ بشر، چین و هند دیگر سهم اصلی تولید ثروت جهان را نداشتند و تولید صنعتی غرب با اختلافی فاحش از بقیه نقاط جهان پیشی گرفت و باعث افزایش چشمگیر سطح رفاه شد (درباره great divergence بخوانید). با وجود این که این بار رویدادها کاملا ثبت می‌شدند اما باز هم یک تاریخ رهایی حول این جهش شکل گرفت، تاریخی که عصر قبل با عنوان قرون وسطی، دوره‌ای پر از سیاهی و تاریکی غرق در خرافات مذهبی و بدون هیچ پیشرفت علمی تصویر می‌کرد و دوره پس از آن دوره دائمی اکتشافات و پیشرفت های عظیم علمی بود: ابتدا نوزایی و سپس روشنگری و بعد دوران مدرن، تو گویی ما به آستانه ساختن بهشت روی زمین رسیده‌ایم. 

 

مثل مورد اسلامی هم این تاریخ رهایی با سوگیری شدید اسناد درونی شکل گرفت، سوگیری که در آن غرب موفقیت خود را نه حاصل عوامل بیرونی بلکه حاصل ویژگی‌های درونی خودشان فهم کرد. یافتن منابع عظیم قاره آمریکا، تجارت برده از آفریقا، داشتن منابع زیاد زغال‌سنگ، تغییرات آب و هوایی و تغییرات اجتماعی در پی آن که فئودالیسم را برانداخت، تفرقه سیاسی قاره اروپا که تابعی از جغرافیای خاص آن بود و اینها همگی فرصت رشد به اجتماع صنعتی می‌داد. اینها در مجموع عوامل محیطی تعیین کننده‌ای بودند که آن جهش بزرگ مدیون آنها بود و شکل گرفتن آنها ربطی به فلسفه و تفکر و درایت و ویژگی‌های شخصیتی اروپاییان نداشت. اما همچون همتایان مسلمان‌شان، متفکرین غربی هم «عصر اکتشافات» را به جای «فتوحات» گذاشتند که نیروی پیشران این اکتشافات به جای چیزی از جنس ترس از عثمانی‌ها، همانا خوی متمدن و کنج‌کاو خودشان و به کار بردن روش و تفکر علمی و دوری از خرافات و ... بود. امروز می‌دانیم که نه ما اکنون در آستانه بهشت هستیم نه قرون وسطی آنقدر که تصویر می‌شود سیاه است، در واقع تاریخ گسستگی ندارد نوزایی و روشنگری و دوران مدرن به صورت پیوسته به یکدیگر و به گذشته خود متصل هستند. در واقع ادامه طبیعی روندهای قبلی هستند.

 

اما یک الگوی مشابه دیگر بین تاریخ رهایی غرب و تاریخ رهایی ادیان دیگر هم وجود دارد. تنی از اسلامشناسان امروزی معتقدند دین اسلام اولیه در زمان پیامبر با دین اسلام سده‌های بعدی متفاوت است، «اسلام» به عنوان یک دین مشخص در واقع محصول یک تکامل پیوسته بوده است. اجتماع اولیه حول پیامبر بیشتر شبیه یک اجتماع آزاد از «مومنین» بود، جماعتی که مسیحی و یهودی هم جز آنها بودند، یک نشانه‌اش این است که در قرآن هیچ وقت خطاب به «مسلمین» وجود ندارد، همه خطاب‌ها به مومنان است (برای بحث بیشتر این سخنرانی را ببینید). آنجا که قرآن آشکارا از یهود و نصارا می‌گوید احتمالا منظورش آن گروه از یهودیان و نصرانیانی هستند که از پیوستن به این اجتماع مومنان خودداری کرده و هویت دینی خودشان را مقدم بر پیوستن به مومنان حساب می‌کردند. به مرور با گسترش اسلام و پیوستن سرزمین‌های جدیدتر به آن، نیاز روز افزون بیشتری به یکپارچه کردن و تعریف هویت مشترک به وجود می‌آید و تعریف این هویت مشترک به وسیله اجتماعِ آزاد چون مومنان اولیه چندان امکانپذیر نیست بنابراین به مرور یک تلقی صلب‌تر و مشخص‌تر و فقهی‌تر از اسلام در سرزمین‌های اسلامی شکل می‌گیرد و از قضا تاریخ رهایی به موازات همین تلقی ایجاد می‌شود. در واقع به جای این که اول یک ایدئولوژی صلب و مشخص ظهور کند و بعد برای آن تاریخ رهایی بتراشند، به احتمال زیاد همزمان با رشد و گسترش و اوج گرفتن، ایدئولوژی صلب و تاریخ رهایی کنار هم و درهمتنیده با یکدیگر به وجود می‌آیند.

 

من فکر می‌کنم چنین اتفاقی در مورد غرب هم افتاد، غربی‌ها در حین اوج گرفتن و رشد کردن آرام آرام شروع به ایجاد یک روایت تاریخ رهایی کردند و همزمان با آن یک ایدئولوژی صلب هم ایجاد کردند که به عنوان نخ مشترکی برای به هم پیوستن این پیکره در حال رشد عمل کند و آن ایدئولوژی مشترک یا دین جدید، علم مدرن بود. کم کم تلقی از علم مدرن صلب‌تر می‌شود و اینطور به نظر دانشمندان می‌آید که واقعا دارند کاری متفاوت از گذشتگان خود می‌کنند. مثال جالبی از این ماجرا وجود دارد. مشهور است که گالیله در قسمتی از کتاب گفت و گو (که گفت و گوی بین سه شخصیت خیالی است، یکی نماینده افکار گالیله و دیگری نماینده افکار ارسطویی و سومی یک شخص بی‌طرف) ، توضیح می‌دهد که اگر روی یک کشتی در حال حرکت، ملوانی از بالای دکل کشتی یک توپ را رها کند، توپ دقیقا پای دکل به زمین می‌خورد. این در تناقض با تلقی ارسطویی بود که اگر ملوان توپ را از بالای دکل رها کند چون کشتی در حال حرکت است، توپ جا مانده و عقب‌تر از دکل کشتی به زمین می‌خورد. گالیله به ظرافت استدلال می‌کند که توپی که در حال سکون در دست ملوان است در واقع نسبت به کشتی در حال سکون است اما نسبت به زمین حرکت افقی دارد که همراه کشتی است و اگر توپ رها شود از دید زمین توپ سرعتی موازی زمین هم دارد که با سرعت کشتی یکی است و در نهایت توپ به جلو آمده و پای دکل به عرشه می‌رسد. زمانی که طرف مقابل در کتاب به نماینده افکار گالیله می‌گوید که: آیا خود این آزمایش را انجام داده‌ای؟ نماینده گالیله می‌گوید که خیر! اما مطمئنم اگر آزمایش کنیم نتیجه آنگونه می‌شود که گفتم. در ترجمه این کتاب از ایتالیایی به زبان‌های دیگر، مترجمان که ناخودآگاه می‌خواهند یک تلقی مبتنی بر تجربه از علم ایجاد کنند، این بند از کتاب را اینگونه ترجمه می‌کنند: بله! من این آزمایش را انجام داده‌ام و توپ پای دکل به زمین خورده است. این ترجمه با تاریخ رهایی آنها هم سازگار بود که در آن علت پیشرفت غرب توجه به تجربه و آزمایش به جای فلسفه بافی و استدلال بود. حتی نیوتون در کتابش از فرانسیس بیکن تجلیل می‌کند که اهمیت انجام آزمایش بدون پیش‌داوری را به دانشمندان آموخت! در حالی که نه خود نیوتن آزمایش بدون پیش داوری انجام داد نه آنچه خلق کرد از آزمایش خالص به دست آورده بود و در حقیقت آکنده از پیش‌فرض و استدلال بود. در واقع بر خلاف آنچه مشهور است، ارسطو بسیار رویکرد تجربی‌تری از افلاطون داشت اما فیزیک معاصر بیش از آن که به ارسطو شباهت داشته باشد در عمل پیرو افلاطون است. (عنوان این مقاله مربوط به بحث به نظر می‌رسد اما متن کامل آن را نیافتم).

 

در حقیقت گالیله و خود نیوتن مشغول ادامه دادن خط سیر عادی علم پیش از خود بودند، تنها تفاوتشان ابزارهای  ریاضی/ آزمایشگاهی جدیدی بود که به مدد شروع روند جهش بزرگ به وجود آمده بود. اما مورخان سده‌های بعدی تلاش بسیاری کردند که نشان دهند روش‌شناسی و نوع رفتار و تفکر گالیله و نیوتون و دانشمندان بعدی تفاوت بنیادین و عمیقی با گذشتگان خود دارد (و آن استفاده از تجربه است) و عمده مباحثات فلسفه علم مربوط به همین قسمت از نوشتن تاریخ رهایی غرب بود: نشان دادن این که علم مدرن تفاوت بنیادینی با گذشته خود دارد. به نظر می‌رسد حتی خود ایده «تمدن غرب» در برابر دیگر تمدن‌ها هم محصولی از همین ایده تاریخ رهایی بود (کتاب راه ناهموار تمدن را بخوانید)، همانطور که مسلمانان تلاش کردند آن پارچه هفتادرنگ از آسیای مرکزی تا اسپانیا را با دین صلب و مشخص «اسلام» ( به جای آن جامعه آزاد مومنان) یکپارچه کنند، غربی‌ها هم تلاش کردند با مفهوم سازی «تمدن» و به طور خاص «تمدن غربی»، پارچه‌ی هفتادرنگ خودشان را متفاوت از باقی جهان نشان دهند و بگویند که این تمدن منضبط‌تر و متفکرتر از باقی جهان بود به همین دلیل جهش کرد. حتی به عقیده من، ایده‌ی این که فیلسوفان غربی بنیانگذار تمدن غربی هستند نوعی از همین تاریخ رهایی است: جست و جو در ویژگی‌های درونی (به جای دیدن ویژگی‌های محیطی) برای توضیح این است که «غرب چگونه غرب شد؟».

 

در عمل اما، تاریخ رهایی را فاتحان خلق می‌کنند.

 

*بازخوانی تاریخ صدر اسلام با در نظر داشتن این زمینه سیاسی خاص بسی جالب و پرنکته است و احتملا فهم ما را از اتفاقاتی مثل جنگ‌های فتنه اول را به کلی دگرگون می‌کند، مثلا نبرد حضرت علی با معاویه را می‌توان با عینک نبرد ایران و بیزانس دید، که فاصله بسیاری از نگاه کلاسیک نویسنده‌های مسلمان دارد که آن جنگ‌ها را پیامد اختلافات داخلی مسلمانان نشان می‌دهند.

 

پ.ن: حالا می‌توانم کل مباحثاتی که از فلسفه علم آموختم را در بستر بزرگتر تاریخی بنشانم.

 
 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۴ ، ۱۶:۳۲
احسان ابراهیمیان

شهرت فقط یه بخت نیست، شهرت یه انتخابه!

 

بچه‌تر که بودم همش به این فکر می‌کردم چه چرا دستآوردهای آدمهای بزرگ محدوده؟ مثلا مقاله های دانشمندان معروف رو نگاه می‌نداختم و می‌دیدم که اون مقالات تاریخ‌ساز و مهم‌شون چند تا دونه بیشتر نیست (در واقع اکثرا چند مقاله مرتبط به هم حول یک موضوع هستند، در واقع یه خوشه به هم مرتبط از مقالات هستند، در مواردی نادرتری ممکنه دو یا سه خوشه هم باشه) و چرا اینطور نیست که اینا وارد هر موضوعی شدند اونو تغییر دادند؟

 

بعدتر که بزرگتر شدم فهمیدم این ایده‌ام ناشی از این ذهنیت بود که تاریخ رو قهرمانان با ویژگی‌های منحصر به فرد شخصی‌شون می‌سازند و فهمیدم که دنیای واقعی اینطور نیست، دستاوردهای بزرگ ناشی از قرار گرفتن یه آدم مناسب در زمان و مکان مناسبه نه صرفا اراده و همت قهرمان! اگه بخوام یه قیاس بکنم، ذهنیت قبلیم اینطوری بود که توی فوتبال یه خط حمله خیلی خوب باید هر زمانی اراده بکنه بتونه گل بزنه، در حالی که دنیای واقعی فوتبال اینطوری نیست و فراهم شدن موقعیت مناسب هم خیلی مهمه، غیر از این بود هر قهرمان فوتبال تو هر بازی هفتاد هشتاد تا گل میزد! قهرمانان تاریخ هم اینطوری هستند، اغلب چند نسل باید انتظار شرایط مناسب رو کشید و بعد اگه در زمان و مکان مناسب انسان مناسبی قرار بگیره می‌تونه یه کار بزرگ خلق کنه.


 

بعدتر که جلو اومدم یه چیز مهم دیگه هم دیدم، انجام دادن کار بزرگ یه مسئله است اما مشهور کردنش یه مسئله دیگه است. فهمیدم که درسته لوازم شهرت انتخابی نیست و باید شرایطش فراهم بشه، اما خود شهرت تا حد بسیار بسیار زیادی ناشی از یه انتخاب شخصیه و خیلی نادره کسی که خودش نخواد مشهور بشه ولی مشهور بشه. اگر شما علاقه‌ای به بیرون اومدن از سایه نداشته باشید شهرت کسب نمی‌کنید هر چه قدر هم کار بزرگ و مهمی انجام داده باشید. واسه همین اکثریت قریب به اتفاق آدمهای مشهور خودشیفته و از خود راضی هم هستند، چون غیر از این بود به احتمال زیاد اصلا مشهور نمی‌شدند.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۰۴ ، ۲۲:۴۶
احسان ابراهیمیان