از حدود سالهای 96 به بعد کلمه «خون» در گفت و گوهای عمومی درباره سیاست ایران کم کم اوج گرفتن آغاز کرد. این البته مفهوم قدیمی است، نه تنها از سالهای دهه شصت به بعد بین مجاهیدن این عبارت پرتکرار بود و هست بلکه حتی عبارتی بسیار مشابه «یک دریای خون بین ما و شما فاصله است» نیز توسط انقلابیون 57 استفاده میشد با این تفاوت که این بار «شما» همان حکومت پهلوی بود و «ما» انقلابیونی که بعضی از آنها امروز حاکم هستند. البته اینها همه روی یک چارچوب مفهومی بسیار قدیمیتر سوار هستند که «پیروزی خون بر شمشیر» کربلا یا «مظلمه خون سیاوش»* نمودهای مشهور از این چارچوب است، چارچوبی که در آن خون جوان یا مظلوم گواهی بر حقیقت ظالمانه عصر خود میشود (معنی کلمه «شهید» همین گواه است، کلمه شهید در قرآن هرگز به معنای مقتول به کار نرفته بلکه به همین معنی گواه به کار رفته) و این گواه جوش و خروشی پدید میآورد تا بساط ستم را برچیند. اما گذشته از این تاریخ طولانی، این بار از حدود سال 96 بود که «خون» بار دیگر وارد گفت و گوهای عمومی (به خصوص دیاسپورای ایرانی) شد و با هر رویدادی مثل آبان 98 یا مهسا امینی عمومیت بیشتری پیدا کرد و حالا هم مطمئنم بعد از این ماجرای اخیر هم این ادبیات پررنگتر و عمومیتر خواهد شد.
تاکید روی «خون» در منازعه سیاسی یک معنا بیشتر ندارد: هیچ مصالحهای در کار نخواهد بود، یک از طرفین باید نابود شود! نتیجه این ماجرا هم مشخص است: خونِ بیشتر، بسیار بیشتر از آنچه تا کنون ریخته شده است. در واقع این اصرار روی «دریای خون» معمولا با اقیانوس خون به پایان میرسد. حتی در خود داستان سیاوش هم، خون سیاوش، در نهایت باعث یک سلسله منازعات بسیار خونین میشود چنان که علاوه بر خود افراسیاب و کیکاووس، خون سیاوشهای بسیاری را روی زمین میریزد.
این تا حدی عجیب است، سیاست ذاتا عرصه مذاکره، مصالحه، امتیازگیری و امتیازدهی و تعادل نیروهای مختلف است. مواجه مبتنی بر خون و «ما و شما» با سیاست، میدان پیچیده و چند وجهی و زمینی آن را تبدیل به نبرد دوگانه اهورا و اهریمن میکند. این دوپارهسازی اساطیری مدتهای مدیدی برای من محل سوال بود؛ چه چیزی در خاک ایران هست که مهد این دوپارهسازی در سطح اساطیری است؟ بسیاری معتقدند ادیان ابراهیمی اگر عناصری از نبرد جهانی خیر و شر درون خودشان دارند به احتمال زیاد این عناصر را از دین زرتشت اخذ کردهاند. اما سوالم این است که چرا اساطیر این خاک اینچنین در مورد خوب و بد جهان دوپاره سازی میکند؟ برای این که بدانید این تا چه حد عجیب است، ساز و کار دوپاره سازی (splitting) در سطح روان افراد یک اختلال نسبتا جدی محسوب میشود و این که فردی نتواند انسانهای دیگر را آمیزهای از خوب و بد بداند به هیچ وجه طبیعی نیست. حدس میزنم این دوپاره سازی بیارتباط به این ادبیات «خون» نیست. طنین نسبتا بلند اسطوره خون سیاوش بازتابی از نسبت حکومت و جامعه ایران در طول تاریخ بوده. سیاوش اسطوره پاکی لایزال است، کسی که نمیتواند در دستگاههای حکومتی فاسد زمان خود زندگی راحت داشته باشد، در دربار کیکاووس با دسیسههای سودابه رو به رو میشود و دربار افراسیاب هم گرسیوز علیه او توطئه میکند، این بار گرسیوز موفق میشود و خون سیاوش را بر زمین میریزد، اما این خون ناحق گواه این فساد میشود. سیاوش، شهیدی است که شاهدی برای چیرگی اهریمن در گستره گیتی است، شاهدی چنان برانگیزاننده که کل ایران و توران را به جوش و خروش آورده و تمام این ظالمین را از بیخ برمیکند. از همینجاست که خون شهید، گواهی میشود برای پیروزی اهریمن در جهان اما پیروزیی که در نهایت کل جهان را به جوشش وا داشته و اهریمن را نابود میکند. این ماجرا همچنین مشابهت بسیاری به ماجرای امام حسین دارد که خون او دامن بنی امیه را گرفت و نابودش کرد، عجیب نیست که بخش اعظمی از عزاداریها و مناسک مربوط به سوگ سیاوش به محرم منتقل شده است.
این فرایند «خون شهید» و «نبرد فریدون و ضحاک» که از پس خون شهید میآید، احتمالا ساز و کار طبیعی جامعه ایرانی برای مقابله با حاکم ظالم در دوران پیشامدرن بوده است. زمانی که جامعه ساز و کاری طبیعی برای کنترل یک حاکم فساد و ظالم ندارد، زمانی که ظلم حاکم از حد خون گذشت، سوگ سیاوش همه چیز را زیر و رو میکند. نبود این ساز و کار طبیعی کنترل حاکم، جای دیگری هم خود را نشان میدهد. اگر شما به چیزی دسترسی نداشته باشید آن چیز برای شما در زمره مقدرات الهی خواهد بود، چیزی مثل آب و هوا که دست شما نیست و اگر مشکلی از آن ناحیه به شما رسید باید از خدا طلب امداد کنید. از همینجاست که حتی پس از سالها، شاعر معاصر میسراید و همایون شجریان میخواند که «ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانم داده بر باد، ای خدا ای فلک ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن». هنوز امر حکومت چنان دور از دسترس است که مگر خدا و فلک طبیعت کاری برای آن بکنند. مفهومپردازیهای فره ایزدی و قاعده لطف الهی هم برای همین بود که تضمینی الهی برای محافظت از دادگری حاکم فراهم کند.
البته در طلیعه دوران معاصر، به نظر میرسید این ادبیات خون تا حدی جای خود را به کنشگری نسبتا بالغانه مبارزات مشروطه داد. تمام موضوعیت انقلاب مشروطه حول ایجاد یک ساز و کار کنترلی طبیعی برای محدود کردن قدرت حاکم بود. عجیب این که هیچ کدام از ضدقهرمانهای اصلی مشروطه، عینالدوله و محمدعلی شاه، اعدام نشدند و انقلابیون به تبعید یا برکناری رضایت دادند (با وجود این که درگیریهای نسبتا خونباری رخ داده بود، انقلاب دوم مشروطه که حتی بسیار خونبارتر بود و عملا به جنگ داخلی کشید). با این همه، حتی اگر این ادبیات خون در میانه مشروطه استفاده شده باشد، اما تبدیل به برنامه اصلی انقلابیون نشد (اعدامهایی چون شیخ فضلالله ماجرای دیگری داشت و در قالب «یک دریای خون بین ما و شما فاصله است» نمیگنجید). با این حال با از بین رفتن دستاوردهای مشروطه در دوره پهلوی، دوباره این ادبیات خون تنها گزینه موجود برای مبارزه با حکومت شد، اکنون هم به نظر میرسد این ادبیات خون به گزینه گیرایی برای بخش وسیعی از جامعه تبدیل شده است.
ناگفته پیداست که من مخالف این ادبیات خون به عنوان برنامه سیاسی هستم، از این ادبیات تنها ویرانی زاده میشود، در امواج دریای کین و انتقام و خون نمیتوان آزادی و بهروزی ایجاد کرد. آزادی و بهروزی ناشی از تعادل ظریفی بین نیروهای جامعه است، این تعادل ظریف با صبر و زحمت زیاد و بسیار به آرامی ایجاد میشود، با ادبیات خون تنها میتوان ویران کرد و تعادل را به هم زد، نمیتوان تعادلی ساخت. از خون چه میروید جز شمشیرهای آهیخته؟ ضربالمثلی ترکی هست که میگوید خون را با خون نمیشویند، با آب میشویند. منظورم این نیست که خون چیزی سهل است، به هیچ وجه، خون مهمترین و عظیمترین مسئله سیاست است، جان انسانها را با هیچ عدد و رقمی نباید کمی کرد، به قول عامیانه، به هیچ وجه نباید با جان انسانها چرتکه انداخت و گفت که خب به دست آمدن فلان مسئله با فلان عدد کشته ارزشش را دارد! هیچ برنامه سیاسی نباید مرگ انسانها را به عنوان هزینه بپذرید. از قضا از روی همین عظیم بودن خون است که میگویم نباید آن را مرکز ادبیات سیاسی قرار داد، سیاستی که قرار است ده برابر بیشتر از خون ریخته شده خون بریزد تا عطش انتقامش را رفع کند دقیقا همین عظیم بودن خون را نادیده میگیرد. در حقیقت این ادبیات خون، نه بر مبنای عظیم بودن حرمت خون، که بر مبنای کینه و انتقام و خواستن خون بیشتر در ازای خون بنا شده است.
آیا میتوان کاری کرد؟ چیزی به ذهنم نمیرسد، نه کنترلی روی آنکه باید چرخه خشونت را متوقف کند دارم نه کنترلی روی مجراهای پمپاژ این ادبیات خون در میان جامعه! تنها میتوانم اینها را همینجا بنویسم.
پ.ن: از همان زمان که روضههای "خون نیکا و مهسا و هواپیمای اوکراینی و ..." میشنیدم کاملا متوجه بودم که این روضهها پیراهن عثمانی هستند که حرمتی برای خون قائل نیستند، تنها خون بیشتر میخواهند، دنبال عدالت نیستند، دنبال نابودی هر آنچه باقی مانده هستند. اما چه کنم که جامعه ایرانی همیشه با روضهخوانی و استماع روضه خو گرفتهاند و کاری از دست من ساخته نیست.
*علاوه بر این که کنار همین ستاره لینک مقالهای جالب قرار دارد، اگر داستان سیاوش را نمیدانید میتوانید اینجا خلاصهای از آن را بخوانید.