پی‌آمد

پی‌آمدِ آنچه بر من می‌گذرد

پی‌آمد

پی‌آمدِ آنچه بر من می‌گذرد

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۴۵ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

واقعیت این است که هیچ وقت نمی توانم به صراحت ادعا کنم آدمی هستم که خلاف جریان آب شنا کرده‌ام، تا همین چند ماه اخیر تقریبا هیچ وقت مخالفت جدی با روند زندگی من نشده، نه از سمت جامعه دور و برم نه از سمت نزدیکانم. تک و توکی بوده مثلا وقتی المپیاد نجوم را به جای خوبی رساندم پدرم به من گفت که چرا برای المپیاد فیزیک (که در نظرش اعتبار بیشتری داشت) نخوانده‌ام یا این که به من بگویند چرا ورزش را رها کردم، اما این تک و توک هیچ وقت جدی نشد.

تنها فرصتی که وجود داشت تا خلاف جریان شنا کنم انتخاب رشته لیسانس بود، فیزیک برای من انتخاب بدیهی بود و همه دور و برم* فریاد میزدند: مهندسی! ترسی نداشتم از این که انتخابم فیزیک باشد اما متاسفانه پدرم هم جزو همین فریاد زنندگان بود و نتوانستم قانع‌اش کنم (مخالفت هم نمی توانستم) پس چاره‌ای نداشتم جز این که با جریان شنا کنم.

 لیسانس که تمام شد برایم بدیهی بود که اگر فیزیک نروم زندگی‌ام را سیاه کرده‌ام، ارشد رفتم فیزیک، کسی مخالف نبود، حتی پدرم، هیچ کس نگفت چرا فیزیک، دست کم آنهایی که با من آشنا بودند نگفتند چون می‌دانستند که من فیزیکی‌ام نه برقی، از این گذشته آدم همیشه جریانِ نزدیک خودش را احساس می‌کند و جریان نزدیکِ من تَرکِ برق بود نه ادامه دادنش، بنا بر این در این مقطع هم خلاف جریان نبودم تا همین یک سال پیش که گفتم تصمیم دارم ایران بمانم.

راستش این تصمیم را نه از سر عرق به میهن و نه از سر وابستگی به خانواده گرفتم (چون هیچ کدام را ندارم) حوصله شرح دلایلش را ندارم، ترکیبی بود از تنبلی و عادت به ایران و داشتن آرامش در جایی که آن را به خوبی می‌شناسم (به علاوه کمی کم رویی و جاه طلبی که باید حتما مرا بخواهند وگرنه من خودم نمی روم) البته کمی ترس داشتم ( و هنوز هم دارم) چون هیچ کس (تَکرار می‌کنم: هیچ کس) را ندیدم که از ایران ماندن راضی باشد، حتی آدم عِرق میهنی چون م.م هم می گفت که خوشحال است از خواندن دکتری در خارج از ایران، با این حال این تصمیم من بود. اوایل خیلی بد نبود اما کم کم که آدمها می‌فهمیدند می‌توانستم به راحتی از ایران بروم و نرفتم، سرزنش‌های پنهان‌شان را روانه‌ام کردند.

الان که ترم اول دکتری گذشته به نظرم اصلا تا اینجا بد نبوده، من با فراغ بال مطالبی را یاد گرفتم که کاملا هیجان زده‌ام کرده و از این که فرصت دارم جبر خطی بخوانم کاملا راضی‌ام، از طرفی من به چیزهایی فکر می‌کنم که ذهن من را از نگرانی راجع به این موضوع منحرف می کند، اما میدانم ترکیب سرزنش+ترس و تردید می‌تواند مثل اسیدی این سد رضایت مرا کم کم بشکند، این اولین تجربه من برای شنا در خلاف جریان است و امیدوارم کم نیاورم.

*مهمترین دور و بری‌های آدم دوستان صمیمی هستند و آن روزها دوستان صمیمی من مدالی‌های المپیاد بودند که همگی از دم به علوم پایه علاقه داشتند و آن را مقدس می‌شمردند و آنهایی هم که میرفتند مهندسی، سعی می کردند رفتنشان را توجیه کنند و بهانه بیاورند که مثلا به خاطر فلان چیز رفتند مهندسی، اما فوادی که آن سال رفت فیزیک نیاز نداشت تا کسی را توجیه کند که چرا رفته فیزیک. به همین خاطر فریاد دیگران خیلی برایم ملموس نبود جز همان پدرم!

پ.ن1: این موضوع مدتی ذهنم را درگیر کرده بود، الان هم جزو پروسس های زیرین مغزم است.
پ.ن2: مرسی از تو استاد ایزدی، که یادم انداختی نوشتن برایم لذت بخش و آرامش بخش است.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۲۱
احسان ابراهیمیان


حافظ جواب می‌دهد، گور پدر ذهن نکته سنج باریک بین علیت زده بی روح و بی ذوق غربی-علمی، من معتقدم حالت که خوب نباشد، (اتفاقا به یک معنی حالت خیلی خوب باشد) حافظ جواب می‌دهد، حافظ به حال آدم کار دارد، اگر با روح سرد و خشک علم پوزیتیویستی بخواهی آزمایشگرانه با حافظ برخورد کنی، او هم همین قدر سرد و خشک با تو برخورد می‌کند، احتمال هر غزل =یک تقسیم بر چهار صد و نود و پنج! اما اگر روزی عاشق شدی، دلت برای کسی لرزید یا بسیار نا امید و خسته بودی، ببین حافظ با تو چه می‌کند، همین حافظ روزهای عاشقی بین من و سارا غوغا می‌کرد:


بـه خـلـق و لـطف توان کرد صید اهل نظر          بــه بــنــد و دام نــگــیــرنـد مـرغ دانـا را



ای کــه در کــوچــه مــعـشـوقـه مـا مـی‌گـذری          بــر حــذر بـاش کـه سـر مـی‌شـکـنـد دیـوارش


پــیـرانـه سـرم عـشـق جـوانـی بـه سـر افـتـاد          وان راز کــه در دل بــنــهـفـتـم بـه درافـتـاد

از راه نـــظـــر مــرغ دلــم گــشــت هــواگــیــر          ای دیـده نـگـه کـن کـه بـه دام کـه درافـتاد



تـکـیـه بـر تقوا و دانش در طریقت کافریست          راهــرو گــر صــد هــنـر دارد تـوکـل بـایـدش


و.... و حالا هم هنوز وقتی زیادی خسته و دلتنگم باز جواب می‌دهد.


ممنون حافظ عزیز، ممنون خدای حافظ

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۴
احسان ابراهیمیان


مدتی است تلاشی نافرجام برای نوشتن دارم، نه که چیزی در ذهنم نیست، اتفاقا خیلی چیزها، از رابطه ذغال کبابی و عرفان تا میزان احمقانه بودن «بازبِهَنجارش» نظریه میدان و کلی چیز دیگر هست که در مغزم چرخ می‌خورد، اما به قلم نمی‌آید. دلیلش بیشتر عدم تمرکز است، روزهای شلوغم خلوت‌گاه های تنهایی و تعمقم را از من گرفته و اینجا معمولا بازتاب همان‌هاست.

احساس می‌کنم باید پنجره‌ای بازم کنم برای فکر.

پ.ن: یکی از آن فکرهای آن‌چنانی‌ام راجع به قدم در راه بی بازگشت گذاشتن است، و سیرو فی الارض.... ولی هیچ فرصت فکر کردنی ندارم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۰۱:۳۳
احسان ابراهیمیان

در بحران کتاب‌خواندن گیرم، مدتی قبل خطای دکارت تمام شد، از آن مدت یک ماهی می‌گذرد اما به دو دلیل هیچ کتاب دیگری را شروع نکردم، یکی این که با شروع ترم و گرفتن درس نظریه میدان کوانتمی 2 (که موضوع‌اش بازبهنجارش یا Renormalization است) فهمیدم که کلی چیز را از فیلد یک پیچانده ام که باید باگهایش را پر کنم و هنوز هم این پروسه تمام نشده و خیلی برایم وقتگیر است. دوم این که مدتهاست در لیست گذاشته‌ام که قرآن را بخوانم اما قرآن مثل کتاب‌های دیگر نیست که بشینی و بخوانی تمام، فکر کنم هم نباید این طور باشد آدم باید پیوسته هی بخواند نه مثل کتابهای دیگر، این یک ماه تلاشهایی داشتم برای خواندنش و بقره دارد تمام می‌شود اما این تلاشها اصلا منظم نیست و گاهی میخوانم و گاهی ول می‌کنم و اینها باعث شده کتابهای دیگر هم نخوانم و به گمانم این رویه را باید تا حدی اصلاح کنم، برنامه منظمی برای قرآن ترتیب دهم که البته با توجه به روزهای بالکل نامنظمم کمی بعید به نظر می‌رسد. بین نماز ظهر شاید بهترین گزینه باشد.

القصه همین‌ها باعث شده که فعلا کتابی در دستم نباشد. همین الان کتابهای برای خواندن را روی زمین چیدم تا بالاخره تصمیم بگیرم، کتابها سه دسته‌اند، سنگین‌ترین کتابها مربوط به منطق ریاضی و فلسفه تحلیلی بودند که همه در راستا و شبیه هم هستند. این دسته را ترجیح می‌دهم فعلا نخوانم چون چیزهای به اندازه کافی سنگین در فیزیک می‌خوانم. بماند برای وقتی که آسودگی فکری بیشتری دارم، کتابهای دسته دوم سنگین نیستند اما آسان هم نیستند، باید با فکر و حوصله بخوانم و کتابهای دسته آخر کتاب قصه‌اند، آن دسته کتابهایی که پا را روی پایت بنداز و بخوان. فکر کنم بتوانم یک در میان بخوانم، یکی قصه و یکی معمولی و این دسته کتابها را تمام کنم.

پ.ن1: من کتابخوان نبوده‌ام اما فکر کنم حالا معتادِ کتاب شده‌ام. دیروز سارا متنی برایم فرستاد که می‌گفت آدم واقعا می‌تواند معتاد چیزهایی مثل کتاب یا فیلم بشود و ساز و کار زیست شناختی آن واقعا شبیه اعتیاد به مواد مخدر است، منتهی مواد مخدر لذتِ بسیار بیشتر از لذتهای معمولی دارد و این باعث می‌شود مراکز لذت مغز دچار آسیب شود و آدم دیگر از چیزهای معمولی لذت نبرد.

پ.ن2: من نمی‌توانم دو کتاب را همزمان بخوانم برای همین ایده‌ی خوبی نیست که یک کتاب معمولی و یک کتاب قصه با هم بخوانم، گرچه سارا می‌تواند.

پ.ن3:این پست بیشتر بلند فکر کردنِ من بود تا تصمیم بگیرم، فکر کنم بالاخره باید از یک چیزی شروع کنم، گفت و گو با مرگ را انتخاب می‌کنم، نوشته آرتور کوستلر، آرتور کوستلری که کتابِ خوابگردهایش برایم فوق‌العاده بود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۸
احسان ابراهیمیان

-چرا فیزیک می‌خونی؟

+نمی‌دونم، دوست دارم، لذت داره برام، یه سری سوال دارم توش که دونستن جوابش برام لذت‌بخشه، همین!

-چه قدر حاضری برای فیزیک وقت بذاری؟ تهش که چی؟ به فرض جواب سوالاتو بگیری، به فرض همه چیز رو بدونی، که چی؟ اون دنیا ازت معادله میدان می‌پرسن؟ اون دنیا فاینمن دیاگرام بهت می‌دن؟ اون دنیا راجع به چیزایی می‌پرسن که حداکثر نیم ساعت تو روز براش وقت می‌ذاری اگه بذاری اونم!

+حس می‌کنم از این طریق شاید بتونم حتی خدا رو بیشتر بشناسم، من اینو مطمئنم که انگیزه‌های فیزیک خوندنم بیشتر فلسفیه. من حس می‌کنم این فیزیک خوندن می‌تونه منو به یه چیزهایی برسونه

-آها! اوه آره! اما خودتم خوب می‌دونی که راه اصلی نیست، خودتم خوب می‌دونی عقلی که حتی از بند غذای خوشمزه نتونسته خودشو خلاص کنه نمی‌تونه حقیقت رو ببینه، حتی ممکنه تو فیزیک از یه جایی که پیشتر رفت شهوتِ خیلی چیزا باعث بشه کلا رهِ افسانه بزنه، حتی اگه فراموش کنی خدایی هست اینو مطمئنی، حتی مبانی فلسفی اون رو هم خوندی: عقلی که به خیلی چیزها وابسته‌ست بهره‌ای از حقیقت نداره، شاید توهم حقیقت رو داشته باشه اما خودشو؟! نه!

این مکالمات هر از چند گاهی به سراغم می‌آیند، گاهی عواملی خارجی چون حرف زدن با یک دوست این مسائل را توی صورتم می‌کوبد، گاهی شنیدن دعای ندبه. این روزها که عمیقا درگیر نوشتنِ پایان‌نامه بوده‌ام و شدیدا هم از فضای مذهبی دور بوده‌ام و حالا تا حدی آسوده شده‌ام، مثلِ سکوتِ ویرانه‌های بعد از طوفان که پر از سوال است، ذهنِ من هم پر از سوال است، سوالاتی از همین جنسی که پرسیدم. بعد از این همه درگیری برای نوشتنِ پایان‌نامه واقعا چه‌قدر حقیقت عاید من شده؟ قطعا بسیاری فیزیک آموخته‌ام و لذت‌اش را هم برده‌ام، اما آیا این لذت خودخواهانه نیست؟ مگر وظیفه من این است؟ مگر قرار است من بدانم در ای‌فُلد اِنُم تورم کدام مُد از افق خارج شده؟

من نمی‌خواهم فیزیک خواندنِ خودم را زیر سوال ببرم، خدا استعدادی به من داده راهی هم جلوی پایم گذاشته مطمئن هم هستم که بدجنس نیست تا بگوید تو باید از این راه بگذری و تارک دنیا بشوی، اصلا می‌دانم خدا از بنده تارِک دنیایی که هیچ کاری نمی‌کند خوشش نمی‌آید، تاریخ اولیا هم چنین چیزی نشان نمی‌دهد، من بیشتر می‌خواهم خلوصِ فیزیک‌خوانی‌ام را به چالش بکشم، من که ادعا دارم از فیزیک انگیزه‌های فلسفی دارم ( و ته دلم غنج می‌رود و احساس می‌کنم این انگیزه فلسفی خیلی متعالی است) واقعا در این راستا تلاش می‌کنم که حقیقتِ جهان را بدانم؟ یا فقط دارم زور می‌زنم چند تا ضرب و تقسیم کنم و از استعدادم هم (که به قصد دیگری به من هبه شده) کمک بگیرم تا این ضرب و تقسیم‌ها را بهتر انجام دهم و برای خودم جایگاهی دست و پا کنم؟ حتی نه لزوما جایگاهِ اجتماعی، که جایگاهِ «خفن بودن» در ذهنِ خودم؟ وقتی من حتی مستقل از تمامِ داستان‌های مذهبی و عرفانی، دستِ کم به لحاظِ فلسفی‌اش مطمئنم برای درکِ حقیقتِ جهان، عقل باید پاک شود و در این راستا هیچ تلاشی نمی‌کنم و فقط به یاد گرفتن ضرب و تقسیم‌ها وقت می‌گذرانم، واقعا چه قدر می‌توان مرا در ادعایم صادق دانست؟ از کجا مطمئن‌ام واژه‌های مثلِ «انگیزه فلسفی متعالی» صرفا ساخته نفس‌ام، عقلِ خودخواهم و خودِ لذتگرایم نیست؟ ساخته که این ضرب و تقسیم کردنم را زرق و برق دهد و گولم بزند تا حس خودبینی‌ام را ارضا کند؟

پ.ن1: امروز واقعا این مسئله به ذهنم چنگ انداخت و فکر کنم خوب شُد که چنگ انداخت.

پ.ن2:موازی این مسئله بسیار خوشحال بودم با کسی ازدواج کرده‌‌‌ام که می‌تواند این دغدغه‌ام را درک کند.

 

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۱
احسان ابراهیمیان