از آنجایی که آتشفشان اضطراب هستم و فعلا درب چاههایی که تکانههای لحظهایم را در آن خالی میکردم بسته شده، اینجا یک بار بلند بلند هر آنچه از صحنه اکنون میفهمم را تعریف میکنم. اگر به نظر شما صحنهی اکنون نبرد باستانی حق و باطل یا اهورا و اهریمن است، فارغ از این که مصداق خیر و شر از نظر شما کدام است به احتمال زیاد بخشهایی از نوشته من شما را آزار میدهد و با بخش دیگر آن همدلی میکنید، اما خیالی نیست، واقعیت همیشه تلخ و خاکستری است. قرار نیست همچون مواجه سنتی ایرانیان با سیاست، متن رمانتیک ادبی درباره نبرد ضحاک و فریدون بنویسم.
داستان طولانی است و میتوان حتی به ریشههای ایران معاصر (سلسله قاجار و مواجهه ایرانیان با دنیای مدرن) کشاند، اما من اکنون به طور خاص به بعد از انقلاب میپردازم. دو داستان موازی در حال رخ دادن بود: آنچه در بیرون ایران در نسبت با ایران در حال رخ دادن بود و آنچه درون ایران در واکنش به آن شرایط رخ داد.
آنچه بیرون از ایران رخ داد، بر خلاف تصور عمومی ارتباط چندانی به سیاستهای خود جمهوری اسلامی نداشت. از آنجایی که چیزهایی که میگویم کاملا بر خلاف تصور عمومی است باید بگویم که آنها را بر مبنای این تز دکتری تاریخ تعریف میکنم، نشانی آن را ذخیره دارم اما میدانم اینترنت قطع است ولی اینجا قرار میدهم تا در صورت برقراری مجدد ارتباط بخوانید:
اسرائیل، ایران، آمریکا، اتحادی متزلزل
تصور عمومی این است که جمهوری اسلامی با سیاست خارجی بسیار ایدئولوژیک بر خلاف مصالح مملکت آمریکاستیزی را شروع کرد و وضع اکنون ما هم حاصل همان سنگ بنای ایدئولوژیک است. این روایت شاید قابل انطباق به جمهوری اسلامی متقدم (انقلاب+جنگ) باشد اما جمهوری اسلامی متاخر ماجرای کاملا دیگری دارد. از این هم که بگذریم که آن مواجه خصمانه ابتدایی جمهوری اسلامی با آمریکا نه در خلا بلکه در نسبت با تجربههای کودتای بیست و هشت مرداد و بعد تحقیر نظامیان و حتی سیاستمداران ارشد ایرانی ( و حتی خود شاه) در مقابل آمریکاییها شکل گرفته بود، اما کلیت جمهوری اسلامی چندین تلاش ناموفق برای بازسازی ارتباط با آمریکا انجام داد، سه مورد از تلاشهای مشهور همکاری ایران در آزادسازی گرونگانهای آمریکای در لبنان، همکاری ایران در اشغال افغانستان و برجام بود. روایت مشهور این است که به خاطر شعارهای مرگ بر آمریکا در کف خیابانهای تهران و دخالت تندروهای داخلی، این تلاشها به هم خورد، اما واقعیت چیز دیگری بود: آمریکا به صورت یک طرفه تمام این تلاشها را ابتر گذاشته بود و هر بار دست رد به سینه سیاستمدارهای ایرانی خواستار بازسازی رابطه زده بود. اوج گرفتن تندروها در سپهر سیاسی ایران نه علت قطع ارتباط ایران و آمریکا بلکه واکنش ایران به آن سیاست بیمهری یک طرفه آمریکا بود. آمریکاییها این را نمیدانستند؟ چرا، به خوبی از این موضوع آگاه بودند، این که یک حکومت تقریبا ایدئولوژیک با فشار بیشتر تندتر میشود یکی از گزارههای مشهور در علوم سیاسی است (در گوگل اسکولار جست و جو کنید). مکانیزم پیچیدهای هم ندارد، غیر از این که تندتر شدن، واکنشی طبیعی به متخصامتر شدن یک دشمن است، تحریم کمر قشر متوسط یک کشور را میشکند و قدرت آنها را در سیاست داخلی به شدت محدود میکند در نتیجه یک حکومت انحصارطلب به راحتی میتواند سپهر سیاسی را قبضه کند چون نیروی داخلی برای مقاومت در برابر حکومت وجود ندارد: تحریم آن نیرو را در هم شکسته است.
پس چرا با علم به تندتر شدن حکومت ایران نسبت به آمریکا، آنها این سیاست را پیش گرفتند؟ اینجاست که پای آن کشور جعلی به ماجرا باز میشود. آن کشور جعلی تا قبل از فروپاشی شوروی دارایی استراتژیک آمریکا در غرب آسیا محسوب میشد اما پس از فروپاشی شوروی این ترس در میان سیاستمداران آن کشور جعلی به وجود آمد که بدون وجود شوروی، آمریکا هیچ دلیلی برای حمایت از کشور جعلیشان ندارد. آنها کشور کوچکی بودند که حتی GDP آنها بسیار کمتر از ایران بود و در مقایسه با بقیه کشورهای منطقه هم وضع بهتری نداشتند و در صورت رها شدن تصورشان این بود که به تنهایی قادر به بقا نخواهند بود (این با ترس تاریخی آنها هم مرتبط بود: «همیشه از همسایهات بترس و هیچ وقت به آن اعتماد نکن چون روزی به تو ضربه میزند» و البته تجربه تاریخ هم آن را تایید میکرد، هولوکاست فقط یکی از آنها بود). در این صورت برنامه آنها بدیهی بود: تمام کشورهای بزرگ غرب آسیا، مستقل از این که دوست هستند یا دشمن، باید از هم بپاشند یا دست کم بسیار تضعیف شوند قبل از این که بتوانند کوچکترین تهدیدی متوجه کشور جعلیشان کنند. به عبارت مشهورتر، آنها میخواستند هژمون منطقهای شوند، برترین کشور غرب آسیا به طوری که هیچ کشور دیگری در نزدیکیشان توانایی به چالش کشیدن آنها را نداشته باشد مستقل از این که متحد باشد یا متخاصم. استراتژی آنها هم این بود که تک تک کشورهای بزرگ منطقه باید توسط آمریکا نابود شوند و به این منظور همه آنها باید «دشمنسازی» شوند. طبیعتا کشورهای متخاصم مثل ایران و عراق اولویت بیشتری داشتند تا ترکیه و مصر که کمابیش متحد محسوب میشدند، اما آنها هم خطر بالقوه آینده هستند، ترکیه در جنگ 12 روزه به خوبی این را فهمید.
سیاستمداران آن کشور جعلی آنچنان در جای دادن برنامهشان در عمق دولت آمریکا موفق میشوند که وقتی ژنرال چهار ستاره آمریکایی، وزلی کلارک، بعد از یازده سپتامبر با برنامه «هفت جنگ در پنج سال» در پنتاگون مواجه میشود کاملا متعجب میشود و به هیچ وجه نمیتواند منطق این برنامه را در یابد (مصاحبهاش را بعدا جست و جو کنید و ببینید). برنامه هفت جنگ در پنج سال برنامه نابودی هفت کشور در پنج سال بود: عراق و سوریه و لیبی و لبنان و سودان و سومالی و نهایتا ایران! از میان تمام این کشورها که قرار بود تا سال 2008 در طی پنج سال توسط آمریکا فتح شوند، اکنون در سال 2026 فقط ایران باقی مانده است که هنوز حکومتش برقرار است.
این طرح گرچه طبق برنامه پنج ساله سیاستمداران آن کشور جعلی پیش نرفت، اما تا حد زیادی موفق بود. آنها موفق شدند با تحریمهای بسیار موثر میزان GDP بر نفر ایران را بسیار پایینتر از خودشان بیاورند (در حالی که در ابتدا این عدد تقریبا برابر بود و با توجه به جمعیت بیشتر ایران، GDP کل ایران بسیار بیشتر بود). و عوارض اجتماعی این کاهش شدید GDP است که اکنون سر باز کرده. با این همه تا این سطح از تضعیف برای آنها کافی نیست، این که ایران هنوز موشک دارد و میتواند در موقع لزوم به آنها پاسخ دهد بسیار از دید آنها خطرناک است. مضاف بر این نظم آمریکایی جهان در حال تغییر است و نظام بینالمللی که میتوانست به صورت یکپارچه و بسیار موثر تحریمهای بسیار سنگینی بر ایران اعمال کند و ایران را مهار شده نگه دارد، در حال از بین رفتن است. بنا بر این از دید سیاستمدارن آن کشور جعلی صورت مسئله واضح است: قبل از این که نظام بینالملل کامل تغییر کند و تحریم ایران کاملا بیمعنی شود و فنر ایران رها شود و ایران به موقعیت ژئواکنومیک و ژئوپولوتیک سابق خودش برگردرد (که برای آن کشور جعلی بی نهایت خطرناک است) ایران باید بشکند! آنها به کمتر از شکستن ایران راضی نیستند، تجزیه یا جنگ داخلی هم که عالی است. از آنجایی که سرعت این تغییرات بسیار زیاد است مسئله برای آنها «یا حالا یا هیچ وقت» است. بنابر این تمام کارتهایشان را بازی میکنند. جنگ 12 روزه را باید در این قالب فهمید، آشوبهای پسااعتراض حالا را هم در همین فضا میفهمم. فعلا هم از پتانسیل آن مردک ابلهِ خائن و طرفدارانش استفاده میکنند. در طی جنگ که کار نکرد، امید دارند که حالا کار کند.
سمت دیگر داستان سیاست داخلی ایران است. جمهوری اسلامی از نظر سیستمی درکی از جنگی که در آن گیر افتاده بود نداشت، گول عبارتهای پر طمطراق «جنگ هیبریدی» که گه گاه از زبان آنها بیرون میآمد را نخورید! «سیستم» درکی از این موضوع نداشت. سیستم لزوما مساوی اشخاص نیست، نحوه ارتباط اشخاص با یکدگیر و تضاد و اشتراک منافع بین آنها به گونهای بود که توانایی تصمیمسازی مناسب برای مقابله در این جنگ را نداشتند. شاید تک تک اشخاص از این جنگ با خبر بودند اما سیستم متناسب آن بازطراحی نشد. در نتیجه بسیاری از فرصتهای مهم را تبدیل به دعواهای جناحی کردند. در این میان دوگانه اصلاحطلب/اصولگرا صرفا یک تقسیمبندی قبیلهای بود نه یک تقسیمبندی ایدئولوژیک. از احمدینژاد که مو به مو در راستای نقشه «امنیتی سازی ایران» آن کشور جعلی گام زد تا روحانی که یک سند مهم امنیت ملی را تا حد یک جنگ جناحی پایین آورد و بعد هم بنزین را چنان بیقاعده گران کرد که صدها نفر به خاطر آن کشته شدند! مسئله اکنون من اشخاص و جناحها نیست، گیر زنده باد و مرده باد سیاستمدارها نباشید، مسئله ناتوانی تمامیت یک سیستم در مدیریت این تعارضات است. اینها همگی نشان از ناتوانی سیستم جمهوری اسلامی در مدیریت تعارضات این جنگ در بُعد سیاست داخلی داشت.
بدتر از همه این که تحریمها و کانالهای دور زدن غیر رسمی آنها یک طبقه رانتی بسیار پرنفوذ ایجاد کرد و هم باعث به وجود آمدن یک شکاف اجتماعی و اقتصادی عمیق در جامعه شد هم نفوذ اقتصادی آنها باعث نفوذ سیاسیشان و در نهایت عمیقتر کردن فساد و سیاستهای تحریمی در ایران بود. حتی تقریبا مطمئنم بخشی از همین طبقه رانتی جرقه اعتراضات این بار را بابت حذف ارز ترجیحی شروع کرد. در نتیجه بخشهای بزرگی از جامعه هر روز فقیرتر شدند و در این میان صرفا شاهد دعواهای جناحی و تجمیع ثروت در آن طبقه رانتی بودند. طبیعی است که در نظر آنها یک دوگانه «ما و آنها» ایجاد شود و خودشان را از جمهوری اسلامی جدا بدانند و متاسفانه حتی بعضی از آنها از کشته شدن نظامیان ( و بعضا غیر نظامیان) ایرانی فریاد شادی سر دهند! در این میان جمهوری اسلامی هم پلهای ارتباطی خودش و جامعه، یعنی نخبگان اجتماعی را از بین برد، از قتلهای زنجیرهای گرفته تا ریزشها در دعواهای قدرتِ جناحی همگی باعث شده که خطوط ارتباط طبیعی راس حکومت با بدنه جامعه از بین برود و در مواقع بحرانی اینچنینی توانایی اجماع سازیشان بین بخشهای مختلف جامعه شدیدا محدود شود. در نتیجه اعتراضات مدام خشونتبارتر میشود و در هر اعتراض مجبور به ریختن خون بیشتری برای کنترل آن هستند که خودش چرخه بازخوردی بسیار بسیار خطرناکی ایجاد میکند.
خرج کردن کارتهای مختلف هم مزید بر علت شده. این که در هر تجمع اعتراضی مدام بر «دخالت سرویسهای بیگانه» تاکید کنید باعث میشود مثل چوپان دروغگو، حالا که واقعا پای سرویسهای بیگانه به طور جدی و واضح در میان است نه تنها حرف شما را باور نکنند بلکه حتی گاهی بگویند که «اشکال ندارد آن کشور جعلی دوست ماست!». توضیح دادن این زمینههای ژئوپولوتیکی و این که سرنگونی جمهوری اسلامی بوی کبابی است که اصل آن داغ کردن گربه ایران و سقوط وضع امنیت و اقتصاد به سطحی بسیار پایینتر است، برای بخشهای خشمگین جامعه در این وضعیت سودی ندارد. از همین روست که میگویم انگار خودم را در میان امواج طوفان میبینم که کاری از دستم ساخته نیست. حتی اگر ایران این بار نیز با موفقیت این اعتراضات را جمع کند (که به احتمال زیاد میتواند)، شکاف اجتماعی بعد از آن بسیار عمیقتر از قبل از آن خواهد بود و من هنوز در سیستم توان مدیریت این وضع را نمیبینم.
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیافزود، خدا ایران را حفظ کند.
پ.ن1: اخبار گوش ندهید، اخبارها صرفا نسبت به حقیقت سوگیرانه نیستند، بلکه کاملا بیربط هستند. آنها عمود به حقیقت هستند، سطح دعوا جای دیگری است که هیچ کدام از طرفین علاقهای به حرف زدن درباره آن ندارند.
پ.ن2: «مردم» عبارت بسیار گولزنندهای است، معمولا هر کسی که از سیاست سر در میآورد مدام بر «مردم» تاکید کند میخواهد چیزی را پنهان کند، مردم یک توده بیشکل و بیچهره نیستند، بخشهای مختلفی در جامعه وجود دارد با منافع و ارزشهای متفاوت که باید به آنها اشاره کرد.